127
سحر بلبل حكايت با صبا كرد * كه عشق روى گل با ما چها كرد
از آن رنگ رخم خون در دل انداخت * و زين گلشن به خارم مبتلا كرد
من از ( 1 ) بيگانگان ديگر ننالم * كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد ( 2 )
خوشش باد آن نسيم صبحگاهى * كه درد شبنشينان را دوا كرد
غلام همت آن نازنينم * كه كار خير ، بىروى و ريا كرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان * تنعّم زين ميان باد صبا كرد :
نقاب گل كشيد و زلف سنبل * گرهبند قباى غنچه وا كرد
گر از سلطان طمع كردم ، خطا بود * ور از دلبر وفا جستم ، جفا كرد
وفا از خواجگان شهر با من : * كمال دولت و دين بو الوفا كرد
بشارت بر به كوى مىفروشان * كه حافظ توبه از زهد ريا كرد .