118
آنكه از سنبل او غاليه تابى دارد * باز با دلشدگان ناز و عتابى دارد
از سر كشتهء خود مىگذرد همچون باد ( 1 ) * چه توان كرد كه عمرست و شتابى دارد
ماهِ خورشيد نمايش ز پس پردهء زلف * آفتابيست كه در پيش سحابى دارد
چشم من كرد به هر گوشه روان سيل سرشك * تا سهى سرو ترا تازه به آبى دارد ( 2 )
غمزهء شوخ تو خونم به خطا مىريزد * فرصتش باد كه خوش فكر صوابى دارد
آب حيوان اگر آن است كه دارد لب دوست * روشن است اين كه خضر بهره ، سرابى دارد
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر * ترك مست است مگر ميل كبابى دارد
جان بيمار مرا هست ز تو ميل سؤال ( 3 ) * اى خوش آن خسته كه از دوست جوابى دارد
كى كند سوى دل خستهء حافظ نظرى ( 4 ) * چشم مستت كه به هر گوشه خرابى دارد ( 5 )