111
دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد * كه چو سرو ، پايبندست و چو لاله داغ دارد
سر ما فرونيايد به كمان ابروى كس * كه درون گوشهگيران ز جهان فراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم كه ز زلف او زند دم * تو سياه كمبها بين كه چه در دماغ دارد
به چمن خرام و بنگر برِ تخت گل كه لاله : * به نديم شاه ماند كه به كف اياغ دارد
شب تيره چون سر آرم ره پيچ پيچ زلفش ( 1 ) ؟ * مگر آنكه شمع رويش به رهم چراغ دارد
من و شمع صبحگاهى سزد ار بهم بگرييم ( 2 ) * كه بسوختيم و از ما بت ما فراغ دارد
سزدم چو ابر بهمن كه برين چمن بگريم ( 3 ) * طرب آشيان بلبل بنگر كه زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ * كه نه خاطر تماشا نه هواى باغ دارد ( 4 )