80
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت * ناز كم كن كه درين باغ بسى چون تو شكفت
گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولى * هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع دارى از آن جام مرصّع مى لعل * دُر و ياقوت به نوك مژهات بايد سُفت ( 1 )
تا ابد بوى محبّت به مشامش نرسد * هر كه خاك در ميخانه به رخساره نرفت
در گلستان ( 2 ) ارم دوش چو از لطف هوا * زلف سنبل ز نسيم سحرى مىآشفت
گفتم اى مسند جم : جام جهانبينت كو * گفت افسوس ( 3 ) كه آن دولت بيدار بخفت
سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان * ساقيا مى ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت
اشك حافظ خرد و صبر به دريا انداخت * چه كند ؟ سوز غم عشق نيارست نهفت .