78
كنون كه مىدمد از بوستان نسيم بهشت * من و شراب فرحبخش و يار حور سرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز ( 1 ) * كه خيمه سايهء ابرست و بزمگه لب كشت
چمن حكايت ارديبهشت مىگويد * نه عاقل است كه نسيه خريد و نقد بهشت
به مى عمارت جان كن كه اين جهان خراب ( 2 ) * بر آن سرشت كه از خاك ما بسازد خشت
وفا مجوى ز دشمن كه پرتوى ندهد * چو شمع صومعه افروزى از چراغ كنشت
مكن به نامهسياهى ملامت من مست * « كه » آگه است كه تقدير بر سرش چه نوشت ؟
قدم دريغ مدار از جنازهء حافظ * كه گرچه غرق گناه است مىرود به بهشت .