تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤

59

دارم اميد عاطفتى از جناب دوست * كردم جنايتىّ و اميدم به عفو اوست ( 1 )
دانم كه بگذرد ز سر جرم من كه او : * گرچه پرىوش است ، و ليكن فرشته‌خوست
چندان گريستيم كه هركس كه برگذشت * در اشك ما چو ديد روان گفت كاين چه جوست ؟ !
هيچ است آن دهان كه نبينم ازو نشان * موئيست آن ميان و ندانم كه آن چه موست
دارم عجب ز نقش خيالش كه چون نرفت * از ديده‌ام كه دم بدمش كار شست‌وشوست
سرها چو گوى در سر كوى تو باختيم * واقف نشد كسى كه چه گوى است و اين چه كوست ( 2 )
بىگفت‌وگوى زلف تو دل را همىكشد * با زلف دلكش تو كه را روى گفت‌وگوست ؟
عمريست تاز زلف تو بوئى شنيده‌ام * زان بوى در مشام دل من هنوز بوست
حافظ بدست حال پريشان تو ولى : * بر بوى زلف دوست پريشانيت نكوست .