58
سر ارادت ما ، و آستان حضرت دوست * كه هر چه بر سر ما مىرود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر * نهادم آينهها در مقابل رخ دوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد * كه چون شكنج ورقهاى غنچه تو بر توست
نه من سبوكش اين دير رند سوزم و بس * بسا سرا كه درين كارخانه ، خاك سبوست ( 1 )
مگر تو شانه زدى زلف عنبرافشان را * كه باد غاليهسا گشت و خاك عنبر بوست
نثار روى تو هر برگ گل كه در چمن است * فداى قدّ تو هر سر و بن كه بر لب جوست
زبان ناطقه در وصف شوق ما ، لال است ( 2 ) * چه جاى كلك بريده زبان بيهدهگوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت * چرا كه حال نكو در قفاى فال نكوست
نه اين زمان دل حافظ در آتش طلب است ( 3 ) * كه داغدار ازل همچو لالهء خود روست .