38
بىمهر رخت روز مرا نور نماندست * وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم * دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
مىرفت خيال تو ز چشم من و مىگفت * هيهات ازين گوشه كه معمور نماندست
وصل تو اجل را ، ز سرم دور همىداشت * از دولت هجر تو كنون دور نماندست
نزديك شد آن دم كه رقيبان تو گويند : * دور از درت آن خستهء مهجور نماندست ( 1 )
مِن بعد چه سود ، ار قدمى رنجه كند دوست * كز جان رمقى در تن رنجور نماندست ( 2 )
صبرست مرا چارهء هجران تو ليكن * چون صبر توان كرد كه مقدور نماندست
در هجر ( 3 ) تو گر چشم مرا آب نماند : * گو خون جگر ريز كه معذور نماندست
حافظ ز غم از گريه نپرداخت بخنده * ماتمزده را داعيهء سور نماندست .