غزل 458 [ اى دل آن دم كه خراب از مى گلگون باشى ]
1 اى دل آن دم كه خراب از مى گلگون باشى * بىزر و گنج به صد حشمت قارون باشى
2 در مقامى كه صدارت به فقيران بخشند * چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشى
3 در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن * شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى
4 نقطهى عشق نمودم به تو هان سهو مكن * ورنه چون بنگرى از دايره بيرون باشى
5 كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش * كى روى ره ز كه پرسى چه كنى چون باشى
6 تاج شاهى طلبى گوهر ذاتى بنماى * ور خود از تخمهى جمشيد و فريدون باشى
7 ساغرى نوش كن و جرعه بر افلاك فشان * چند و چند از غم ايام جگر خون باشى
8 حافظ از فقر مكن ناله كه گر شعر اين است * هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشى