غزل 434 [ اى دل مباش يكدم خالى ز عشق و مستى ]
1 اى دل مباش يكدم خالى ز عشق و مستى * وانگه برو كه رستى از نيستى و هستى
2 گر جان به تن ببينى مشغول كار او شو * هر قبلهاى كه بينى بهتر ز خودپرستى
3 با ضعف و ناتوانى همچون نسيم خوش باش * بيمارى اندر اين ره بهتر ز تندرستى
4 در مذهب طريقت خامى نشان كفر است * آرى طريق دولت چالاكى است و چستى
5 تا فضل و عقل بينى بىمعرفت نشينى * يك نكتهات بگويم خود را مبين كه رستى
6 در آستان جانان از آسمان مينديش * كز اوج سربلندى افتى به خاك پستى
7 خار ار چه جان بكاهد گل عذر آن بخواهد * سهل است تلخى مى در جنب ذوق مستى
8 صوفى پيالهپيما حافظ قرابهپرهيز * اى كوتهآستينان تا كى دراز دستى