[ شرح ] غزل 415 « * »
بيت 1 : پيك راستان : باد صبا ، پيك عاشقان گل : به كنايه معشوق بلبل دستان سرا : عاشق دلباخته
اى پيك عاشقان ! خبرى از دلدار ما بياور و چگونگى حال او را براى اين عاشق دلباخته بيان كن .
بيت 2 : ما محرمان . . . : من و معشوق همصحبتان خلوت تنهايى و هم راز يكديگريم ، از اين بابت نگران مباش و راحت پيغام ما را برسان .
بيت 3 : مشكبار : عطرآگين . - موقعى كه گيسوان مشكبارش را مىافشاند ، از او بپرس دربارهى دل ما كه در بند پيچ و خم زلف اوست ، چه تصميمى داشت .
بيت 4 : توتيا : سرمه ، گردى كه براى قوت و روشنايى چشم در چشم مىريختهاند .
به آن كسى كه مىگويد خاك در دولت سراى معشوق ، خاصيت توتيا را ندارد ، بگو آن خاك را در چشم ما بريزد و اثر مطلوبش را تجربه كند .
بيت 5 : خرابات : ميخانه . - به آن كسى كه ما را از رفتن به ميكده منع مىكند ، بگو كه اگر جرأت دارد ، اين مطلب را در حضور مرشد ما بيان كند ! ( تا مرشد او را از حكمت اين كار آگاه كند و او دست از انتقاد و منع ما بردارد . )
بيت 6 : گر ديگرت : اگر بار ديگر . - اى پيك ! اگر بار ديگر ، بر آستان دولتسراى دوست گذر كردى ، پس از سلام و دعاى ما به او بگو كه . . .
بيت 7 : . . . « گرچه ما بد هستيم و گناهكار ، ولى تو بر خطاهاى ما با اغماض شاهانه نظر بيفكن و ما را عفو كن » .
بيت 8 : فقير : تهى دست محتشم : ثروتمند ، بزرگ . - اگر آن عالىقدر نامهاى براى من گدا به تو سپرد ، برايم بخوان و هر چه از آن شاه شنيدى برايم بيان كن .
بيت 9 : آن غريب : منظور ، دل مسكين عاشق است .
موقعى كه گيسوان مشكين را بر باد مىداد و مىافشاند و جانهاى عاشقان در بند گيسويش را به خاك مىريخت ، بر دل بيچارهى ما كه اسير زنجير زلفش بود ، چه گذشت ؟
بيت 10 : ارباب معرفت : دانشمندان حديث : حكايت ، نقل قول .
بيت 11 : زرق : رياكارى .
هامش
* در ابيات اين غزل ، پيك عاشقان ، « باد صبا » مورد خطاب است .