[ شرح ] غزل 414
بيت 1 : گلبن : بوتهى گل گلبن عيش : عيش به بوتهى گل تشبيه شده است .
گل عذار : گل چهره ، زيبا كو : كجاست ؟
باد بهارى نويد شادى مىدهد . ساقى زيبا و بادهى گوارا كجا هستند ؟
بيت 2 : ديدهى اعتبار : چشم عبرتبين
هر گل تازهاى كه از زمين مىرويد ، ياد گلرخ در زمين خفتهاى را زنده مىكند .
افسوس كه گوش شنوايى و چشم عبرت بينى پيدا نمىشود كه پند گيرد .
پا بر سر هر سبزه به خوارى ننهى * كان سبزه ز خاك لالهرويى بوده است
« خيام »
بيت 3 : غاليه : ماده خوشبويى به رنگ سياه كه از تركيب « مشك » و « عنبر » « * » به دست مىآمده است . غاليهى مراد : منظور ، محبوب است . نافه : مادهى خوشبويى كه با شكافتن ناف آهو به دست مىآيد . نافهء زلف يار : زلف يار به نافه تشبيه شده است .
در اين مجلس بزم و خوشى ، محبوب حضور ندارد ، جاى يار خالى است . اى نسيم صبحگاهى ! زلف مشكين يار كجاست تا مجلس را عطرآگين كند .
بيت 4 : حسنفروشى : ناز و افاده صبا : باد صبا ، نسيم بهارى .
اى نسيم بهارى كه از مكان يار آگاهى ! از خودنمايى و حسنفروشى گل به تنگ آمدهام ، به خاطر خدا بگوييد محبوب كجاست تا بيايد و بازار گل را بىرونق كند .
بيت 5 : شمع سحرگاهى : نورانىترين حالت شمع و آن هنگامى است كه شمع در سحرگاه به انتها رسيده و در آخرين لحظه نورش زياد و سپس براى هميشه خاموش مىشود .
لاف : ادعاى بيهوده عارض : چهره ، صورت خنجر آبدار : تيغ جوهردار .
شمع صبحگاهى اگر لاف شباهت با تو را زد ، دشمن زبان دراز است كه بايد زبانش را بريد .
بيت 6 : لعل : سنگى گرانبها به رنگ سرخ ، به كنايه لب معشوق قدرت و اختيار :
رخصت . - دلدار گفت : « مگر از لب من تمناى بوسه ندارى ؟ » ، گفتم : « در آرزوى آن جان مىدهم ولى دسترسى به آن ندارم ! »
بيت 7 : حافظ اگر . . . : اگر چه حافظ خزانهدار گنج دانش است ، ولى غم روزگار سفله ، قريحهى سخنورى او را از سخن بازداشته است .
هامش
* « مشك » مادهاى خوشبو كه از كيسهى شكم آهوى مشك تهيه مىشود و « عنبر » مادهى خوشبوى ديگرى كه از شكم ماهى عنبر مىگيرند .