[ شرح ] غزل 345
بيت 1 : سرو : درختى هميشه سبز و رعنا و زيبا سرو روان : سروى كه در حال حركت است ، به كنايه دلدار بلندقامت . با گل و گلشن چكنم ؟ : گل و گلزار به چه دردم مىخورد ؟ زلف سنبل : سنبل گلى زيباست كه برگهاى درازش به زلف تشبيه شده است .
عارض سوسن : سوسن نوعى گل و عارض ، چهرهى سوسن - بدون تو اى دلدار سرو قامت و خوش خرام ! گل و گلزار و سنبل و سوسن به دردم نمىخورد و به آنها هيچ توجهى ندارم .
بىتو ، كافر عشقم اگر سر باغ و دل صحرا و گلستان داشته باشم .
بيت 2 : طعنه بدخواه : بدانديشى دشمن ، بدانديشى شيطان . تلميحى است به آيات 120 تا 123 سورهى « طه » - دريغا كه از خبت دشمن بدانديش ( شيطان ) موفق به ديدار تو نشدم . حال كه آينهى چشم من شايستگى جلوهى تو در خود را ندارد . آينه مصقول به چه دردم مىخورد . « * » ( مراد از « آهن » ، آينهى مصقول است . )
بيت 3 : ناصح : نصيحتگو دردكشان : شراب خواران خرده مگير : عيبجويى مكن كارفرماى . . . : آنچه استاد ازل در سرنوشت من نوشته است ، انجام مىدهم .
بيت 4 : برق غيرت : حكم الهى به آذرخش تشبيه شده است . مكمن غيب : كمينگاه عالم غيب الهى ( گاهى اوقات صاعقه باعث سوختن و نابودى خرمن گندم يا جو كشاورزان مىشود و حاصل يك سال زحمت آنان را به خاكستر تبديل مىكند . ) - وقتى كه برق آتش عشق الهى از نهانگاه غيب اين گونه جستن مىنمايد و خرمن هستى مرا به آتش مىكشد ، جناب ناصح شما بفرماييد كه من خرمن سوخته را چاره چيست ؟
بيت 5 : شاه تركان : منظور افراسياب ، پادشاه تركستان است كه در ماوراءالنهر ( بين رود سيحون و جيحون ) در شمال شرق ايران سلطنت مىكرده است . تهمتن : رستم شاهنامه « * * » بيت 6 : آتش طور : درخت شعلهورى كه از جانب كوه « طور » در وادى ايمن نداى حق تعالى را به حضرت موسى ( ع ) رساند و او را به رسالت برگزيد .
اگر آتش مقدس وادى ايمن همان گونه كه چراغ رسالت و راهنماى حضرت موسى ( ع ) شد ، به ما كمك نكند ، در جهل مركب خواهيم ماند .
بيت 7 : منزل ويرانه : دنياى مادى و خاكى
حافظ ! بهشت خانهى پدرى توست ، در اين ويرانسرا چه مىكنى ؟ !
هامش
* در قديم آينه را از فلزات صيقلدادهشده مىساختند . در زمان حال هم در بيشتر مكانهاى عمومى به جاى آينهى شيشهاى ، از آينهى فلزى استفاده مىكنند .
* * اشاره است به داستان « بيژن و منيژه » در شاهنامه كه بيژن پهلوان ايرانى با منيژه دختر افراسياب نرد عشق باخت . افراسياب او را به چاه افكند و رستم به دادخواهى آمد و بيژن را نجات داد .