غزل 20 [ روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست ]
1 روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست * مى ز خُمخانه به جوش آمد و مى بايد خواست
2 نوبهى زهدفروشان گران جان بگذشت * وقت رندى و طرب كردن رندان پيداست
3 چه ملامت بود آن را كه چنين باده خورد * اين چه عيب است بدين بىخردى وين چه خطاست
4 بادهنوشى كه در او روى و ريايى نبود * بهتر از زهدفروشى كه در او روى و رياست
5 ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق * آن كه او عالم سرّ است بدين حال گواست
6 فرض ايزد بگذاريم و به كس بد نكنيم * و آنچه گويند روا نيست نگوييم رواست
7 چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم * باده از خون رزان است نه از خون شماست
8 اين چه عيب است كز آن عيب خلل خواهد بود * ور بود نيز چه شد مردم بىعيب كجاست