[ شرح ] غزل 21
بيت 1 : شد : از دست رفت دلبر به ملامت برخاست : دلدار مرا سرزنش كرد .
دل و دينم را به خاطر دلدار از دست دادم و او به سرزنش من پرداخت و گفت : « با من همصحبت مشو كه تو سلامت عقلت را از دست دادهاى و از عيب برى نيستى . »
بيت 2 : كه نه در آخر صحبت . . . : حاصل چه كسى در پايان عمر پشيمانى نبوده است ؟
همه در پايان عمر از ندامت رنج مىبرند .
بيت 3 : شمع اگر با شعلهى ناچيزش در مقابل لب خندان تو خودنمايى كرد ، به جزاى اين لاف بيهوده در حضور عاشقانت سوخت و نابود شد .
بيت 4 : به هوادارى تو : به جانبدارى تو ، به عشق تو آن عارض و قامت : آن قد و بالاى رعنا و رخسار زيبا
باد بهارى براى ديدار تو از مصاحبت سرو و گل در چمن چشم پوشيد و به سوى تو شتافت .
بيت 5 : خلوتيان ملكوت : فرشتگان شور قيامت برخاست : آشوب روز رستاخيز پديدار شد .
سرمست ديدار حق به معراج رفتى و ملائك آسمان براى ديدارت آشوب قيامت را بپاكردند ! « خطاب به رسول اكرم ( ص ) »
بيت 6 : پا برنگرفت از خجلت : از شدت شرم ، قدرت ايستادن نداشت . سرو سركش :
سرو مغرور كه همواره به قد و قامت خود مىنازيد .
درخت بلند ، سرسبز و رعناى سرو كه هميشه به زيبايى و رعنايى خود مىباليد ، در پيش قامت زيبا و خراميدن تو از شرم از جاى خود تكان نخورد و خاكنشين شد .
بيت 7 : حافظ اين خرقه بينداز : حافظ ! اين خرقهى آلوده به تزوير و ريا را از تن بيرون كن و دور بينداز . مگر جان ببرى : كه شايد زنده بمانى . كآتش از خرقهى سالوس كرامت برخاست : زيرا خرقهى صوفيان مدعى كرامت ، مملو از آتش فساد و دو رنگى و رياست و به زودى زبانهى اين آتش ، همهى رياكاران را رسوا خواهد كرد .