غزل 255 [ يوسف گمگشته بازآيد به كنعان غم مخور ]
1 يوسف گمگشته بازآيد به كنعان غم مخور * كلبهى احزان شود روزى گلستان غم مخور
2 اى دل غمديده حالت به شود دل بد مكن * وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
3 گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن * چتر گل در سركشى اى مرغ خوشخوان غم مخور
4 دور گردون گر دو روزى بر مراد ما نرفت * دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور
5 هان مشو نوميد چون واقف نهاى از سرّ غيب * باشد اندر پرده بازىهاى پنهان غم مخور
6 اى دل ار سيل فنا بنياد هستى بركند * چون تو را نوح است كشتيبان ز توفان غم مخور
7 در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم * سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
8 گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد * هيچ راهى نيست كآن را نيست پايان غم مخور
9 حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب * جمله مىداند خداى حال گردان غم مخور
10 حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاى تار * تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور