[ شرح ] غزل 192
بيت 1 : سرو : درختى بلند و هميشه سبز و زيبا كه شاعران قامت زيباى محبوب را به آن تشبيه مىكنند . چمان : خرامان ، با ناز و غرور حركت كردن سرو چمان : به استعاره دلدار سرو قامتى كه با ناز و غرور مىخرامد همدم : همنشين - چرا دلدار سرو قامت و خوشخرام ما تمايلى به رفتن گلزار و استفاده از تماشاى رياحين و بوى خوش ياسمن و ساير گلها را نشان نمىدهد ؟ !
بيت 2 : گله : شكوه طره : زلف فسوس : استهزا سياه كج : منظور ، گيسوى سياه مجعد دلدار است . - ديروز از زلف يار با او گله كردم ، يار با استهزاى ظريفى گفت : « كه گيسوان سياه مجعد من از من حرف شنوى ندارند ! »
بيت 3 : چين : به ايهام ، پيچ و خم گيسو
دل من سخت عاشق دلدار گشته و به هيچ وجه دست از اين عشق برنمىدارد .
بيت 4 : كمان ابرو : ابروى دلدار به كمان تشبيه شده است . لابه : عجز و التماس گوش كشيده : به كنايه منظور گوش به حرف ندادن است .
در مقابل ابروان كمانى شكلش هر چه عجزولابه مىكنم ، اعتنايى به زارى من نمىكند !
بيت 5 : عطف : سجاف پيراهن ، دورا دور لبهى پيراهن بلند بانوان قشقايى كه هنگام راه رفتن به زمين كشيده مىشود . باد صبا : منظور باد بهارى است . مشك ختن : مادهى خوشبويى كه از ناف آهوى ختن مىگيرند . - تعجبم از باد بهارى اين است كه چرا گرد و غبار ناشى از تماس سجاف دامن تو با خاك ، گذرگاهت را به مشك ختن تبديل نمىكند ؟ !
بيت 6 : بنفشه : نوعى گل معطر و زيبا عهدشكن : در اينجا دلدار
هنگامى كه وزش باد بهارى چين و شكنى زيبا بر روى گلهاى بنفشه ايجاد مىكند ، من به ياد گيسوان خم اندر خم دلدار مىافتم .
بيت 7 : دل به اميد . . . : دل به اميد ديدار دلدار رشتهى الفت را از جان قطع كرده و جان هم در هواى وصال يار با تن هماهنگ نيست . يعنى دل و جان و تن و روح حافظ ، همه محو جمال محبوب شده است .
بيت 8 : ساقى سيمساق : معشوقهى سيمين بدن - زهر از دست ساقى سيمينبر نوشدارو است و درد و بلايى كه از جانب او باشد ، آرامبخش جان و روح است .
بيت 9 : در : مرواريد عدن : نام شهرى در عربستان كه مرواريدهاى آن مشهور است .
به سرشك من ، به چشم حقارت نگاه نكن ، باران رحمت الهى بدون سيلاب اشك گهربار من قادر به پرورش در عدن نخواهد بود . چرا كه اين اشك در غم عشق او جارى شده است !
بيت 10 : كشتهى غمزهء تو . . . : حافظ پندناپذير با تيغ غمزهء تو به خاك هلاكت كشيده شد و سزاوار اين مرگ بود . چرا كه به رغم نصيحتهاى دوستان ، پا از گليم خود بيشتر دراز كرد و دل به عشق تو بست ! ( غمزه و تيغ ، تشبيه )