غزل 186 [ گر مىفروش حاجت رندان روا كند ]
1 گر مىفروش حاجت رندان روا كند * ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند
2 ساقى به جام عدل بده باده تا گدا * غيرت نياورد كه جهان پربلا كند
3 حقّا كز اين غمان برسد مژدهى امان * گر سالكى به عهد امانت وفا كند
4 گر رنج پيش آيد و گر راحت اى حكيم * نسبت مكن به غير كه اينها خدا كند
5 در كارخانهاى كه ره عقل و فضل نيست * فهم ضعيف رأى فضولى چرا كند
6 مطرب بساز پرده كه كس بىاجل نمرد * و آن كاو نه اين ترانه سرايد خطا كند
7 ما را كه درد عشق و بلاى خمار كشت * يا وصل دوست يا مى صافى دوا كند
8 جان رفت در سر مى و حافظ به عشق سوخت * عيسى دمى كجاست كه احياى ما كند