غزل 169 [ يارى اندر كس نمىبينيم ياران را چه شد ]
1 يارى اندر كس نمىبينيم ياران را چه شد * دوستى كى آخر آمد دوستداران را چه شد
2 آب حيوان تيرهگون شد خضر فرخ پى كجاست * خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
3 كس نمىگويد كه يارى داشت حق دوستى * حقشناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
4 لعلى از كان مروت برنيامد سالهاست * تابش خورشيد و سعى باد و باران را چه شد
5 شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار * مهربانى كى سر آمد شهرياران را چه شد
6 گوى توفيق و كرامت در ميان افكندهاند * كس به ميدان درنمىآيد سواران را چه شد
7 صدهزاران گل شكفت و بانگ مرغى برنخاست * عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
8 زهره سازى خوش نمىسازد مگر عودش بسوخت * كس ندارد ذوق مستى مىگساران را چه شد
9 حافظ اسرار الهى كس نمىداند خموش * از كه مىپرسى كه دور روزگاران را چه شد