غزل 136 [ دست در حلقهى آن زلف دو تا نتوان كرد ]
1 دست در حلقهى آن زلف دو تا نتوان كرد * تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد
2 آن چه سعى است من اندر طلبت بنمايم * اين قدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد
3 دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست * به فسوسى كه كند خصم رها نتوان كرد
4 عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت * نسبت دوست به هر بىسروپا نتوان كرد
5 سرو بالاى من آنگه كه درآيد به سماع * چه محل جامهى جان را كه قبا نتوان كرد
6 نظر پاك تواند رخ جانان ديدن * كه در آيينه نظر جز به صفا نتوان كرد
7 مشكل عشق نه در حوصلهى دانش ماست * حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
8 غيرتم كشت كه محبوب جهانى ليكن * روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد
9 من چه گويم كه تو را نازكى طبع لطيف * تا به حدى است كه آهسته دعا نتوان كرد
10 به جز ابروى تو محراب دل حافظ نيست * طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد