49 بده ساقى آن تلخِ شيرينگوار * كه شيرين بود باده از دست يار
50 كه دارا كه داراى آفاق بود * به دارندگى در جهان طاق بود
51 چو ز اين دار ششدر برون بَرد رَخت * نبودش به جز گور و تابوت ، تخت
52 كه چون بگذرد عمر ، تو بگذرى * از او با زمانىّ و حسرت خورى
53 اگر هوشمندى بيا باده نوش * چو نوشى دمى باده ، آيى به هوش
54 كه اين طغرل آبنوسى قفس * نيفتد از اين دانه در دامِ كس
55 دَرِ خاكروبانِ ميخانه كوب * ره مىفروشان ميخانه روب
56 مگر آب آتش خواصَت دهند * به مستى ز هستى خلاصت دهند
57 به جامى برون آورندت ز خويش * به وحدت رسى پرده افتد ز پيش
58 كه حافظ در عالم جان رسيد * چو از خود برون شد ، به جانان رسيد
59 من ار زان كه گردم به مستى هلاك * به آيين مستان بريدم به خاك
60 به تابوتى از چوب تاكم كنيد * به راه خرابات خاكم كنيد
61 به آب خرابات غسلم دهيد * پس آنگاه بر دوش مستم نهيد
62 مريزيد بر گور من جز شراب * مياريد در ماتمم جز رُباب
63 و ليكن به شرطى كه در مرگ من * ننالد به جز مُطرب و چنگ زن
64 تو خود حافظا سر ز مستى مَتاب * كه سلطان نخواهد خراج از خراب