26 بدين سقف شش پايهى نُه رواق * توان زد به يك جامِ مى چارطاق « 1 »
27 قدح دردِه اكنون كه ما در دهيم * سرت كى دهيم ار به جا سر نهيم
28 در اين دِه گروهى سياوشوشاند * كه پيران دِه را به آتش كشند
29 اگر عاقلى خيز و ديوانه شو * مريز آبِ خود خاك ميخانه شو
30 دم از دل زنى دَردى دَرد كش * دَمِ گرم خواهى دَمِ سرد كش
31 پى كاردانان هشيار زن * ره دَردنوشان خَمّار زن
32 مشو قيدِ اين دير خاكى مغاك * كه ناگه دهد هم به بادت چو خاك
33 بده ساقى آن جوهر روح را * دواى دلِ ريش مجروح را
34 كه دوران چو جام از كفِ جم ربود * اگر عالمى باشدش زان چه سود ؟
35 چو بنياد عمر است ناپايدار * به نقد اين نَفس را غنيمت شمار
36 كسى را كه دستت رسد ، دست گير * كه فردا همان باشدت دستگير
37 شه دادگستر كه ناگه بمرد * نگر اى برادر كه با خود چه بُرد
38 تو نيز آن چه كارى همان بِدرَوى * چنان كآمدى باز بيرون روى
39 رهايى نيابد كس از شَستِ خاك * كه بر خاك ننشست از دستِ خاك
40 بدين گنبد سبز چندين مَناز * كه هم مهرهدَزد است و هم مهرهباز
41 بده ساقى آن آب افشرده را * بيا زنده ساز اين دل مرده را
42 كه هر پاره خشتى كه بر منظريست * سر كيقبادىّ و اسكندرىست
43 هر آن گل كه در گلستانى بود * مَه عارض دلستانى بود
44 هر آن سرو شاخى كه در گلشنى است * قد دلبرى ، زلف سيمينتنىست
45 شنيدم كه شوريدهاى مىپرست * به خمخانه مىگفت جامى به دست
46 كه يابد از اين كرسى زر نشان * بدين سفره بيرون ز دونان دونان
47 به جز خون شاهان در اين تشت نيست * به جز خاك خوبان در اين دشت نيست
48 كه هره كس كه در دوره گردون بود * ز گردون درونش پر از خون بود
هامش
( 1 ) بيت 26 : مراد از سقف آسمان است و از شش پايه ، جهات را قصد نموده و رواق به كسر اول « كاشانه » و پردهاى كه از سقف در كشيده باشند . چنان كه در صراح گفته و چارطاق نوعى از خيمهى چهار گوشه كه آن را در عراق « شروانى » و در هند « رواقى » گويند و كنايه از « چهار عنصر » ، يعنى هر كه بادهى محبت نوشد و سرمست جام عشق شود ، گامى از خود بردارد و به عالم ملكوت گامى ديگر گذارد . همانا كه شاهى يابد و خيمهى حقيقت بر سقف نه فلك زند .ز جذبهى احديت عجب مدار اى دل * كه سالكى ز زمين تا به آسمان جهدا« قدسى »