غزل 494 [ اى دل گر از آن چاه زنخدان به درآيى ]
1 اى دل گر از آن چاه زنخدان به درآيى * هرجا كه روى زود پشيمان به درآيى
2 هش دار كه گر وسوسهى عقل كنى گوش * آدم صفت از روضهى رضوان به درآيى
3 شايد كه به آبى فلكت دست نگيرد * گر تشنهلب از چشمه حيوان به درآيى
4 جان مىدهم از حسرت ديدار تو چون صبح * باشد كه چو خورشيد درخشان به درآيى
5 چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت * كز غنچه چو گل خرم و خندان به درآيى
6 در تيرهشب هجر تو جانم به لب آمد * وقت است كه همچون مه تابان به درآيى
7 بر رهگذرت بستهام از ديده دو صد جوى * تا بو كه تو چون سرو خرامان به درآيى
8 حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مهرو * بازآيد و از كلبهى احزان به درآيى