[ شرح ] غزل 493
بيت 1 : اى پادشه خوبان : اى سرآمد همهى خوبان داد از : فرياد از دل بىتو به جان آمد . . . : در هجرانت جانم به لبم رسيد ؛ وقت آن رسيد كه بازگردى .
اگر كه منتظرى وقت مردنم آيى * مكن درنگ كه هنگام آن رسيد ، بيا
« ابهرى »
بيت 2 : منعم : توانگر - عمر گل كوتاه است و عزت و دولت روزگار ناپايدار . اى منعم ! اكنون كه چرخ به مرادت در گردش است ، به ضعيفان تهىدست يارى كن .
بيت 3 : گفتا غلطى : گفت در اشتباهى . فكرت سودايى : فكر باطل ، انديشهى ماليخوليايى
بيت 4 : باد صبا : پيك تيزپاى عاشقان سلسله : كمند زلف دلدار حريف : منظور دلدار سختدل است . باد پيمودن : كار بيهوده كردن
ديشب از اين كه دسترسى به زلف مشكين او ندارم ، به باد شكايت كردم . باد گفت : « در اشتباهى ، از اين انديشهى باطل صرفنظر كن . دلدار صدها باد صباى تيزپا را در پيچ و خم كمند گيسوانش زنجير پا ، به رقص واداشته ! با چنين معشوق سنگدلى طرف هستى ؛ مواظب باش كه سوداى خام وصال در سر نپرورانى كه كارى بيهوده است . »
بيت 5 : مهجورى : هجران پاياب شكيبايى : مقاومت ، صبر و تحمل
هجران و اشتياق ديدار آن چنان آزارم مىدهد كه صبر و تحملم را از دست خواهم داد .
بيت 6 : شاهد هر جايى : معشوق زيبايى كه تجلى جمالش همه عالم را فرا گرفته ولى رخسار به كس نمىنمايد . - خدايا ! به چه كسى بايد گفت كه اين معشوق زيبا در همه جا هست ، ولى كسى او را نمىبيند .
بيت 7 : ساقى : منظور همان شاهد هر جايى است . شمشاد : درختى بلند و زيبا ، به كنايه قامت معشوق خراميدن و خرامان : با ناز و غرور راه رفتن
اى محبوب زيبا ! چمن و گلزار بدون حضور تو صفايى ندارد . با قامت چون شمشادت به چمن بخرام تا زينتبخش گلستان شوى .
بيت 8 : ناكامى : نامرادى - دردى كه از جانب تو باشد ، درمان من است و ياد تو در گوشهى تنهايى و بىكسى مونس من است .
بيت 9 : دايرهى قسمت : قسمت و تقدير الهى به دايره تشبيه شده است . نقطهى تسليم :
مركز تسليم و رضا ، تسليم و رضا به نقطهاى تشبيه شده كه در مقابل دايره هيچ است .
ما در دايرهى تقدير و حكم الهى نقطهى ناچيزى از تسليم و رضا هستيم و راضى به لطف و حكم تو . رضا هستيم به رضاى تو . بيت 10 : رندى : وارستگى - در مذهب وارستگان ، خودرايى و خودخواهى و منيت و اظهار وجود كردن كفر است . بيت 11 : دايرهى مينا : آسمان لاجوردى ساغر مينايى : جام شراب بلورى شيشهاى ، مينا و مينايى « جناس » بيت 12 : شد : تمام شد .
حافظ ! شب هجران به پايان رسيد و چشمت روشن كه به وصال معشوق رسيدى ، اى عاشق ديوانه !