فصل دوم : در بيان كيفيت استشفاع و توسل به ائمه عليهم السلام و نوشتنعرائض به خدمت ايشان است و در آن چند روايت استروايت
اوّل :
به سند معتبر منقول است از محمد بن عبداللَّه بن المطّلب الشيبانى كه گفت :
شنيدم از ابن كشمرد كه گفت : مرا با ابوالهيجا اسير كرده بودند ، و سليمان - كه والى بود - ابوالهيجا را گرامى مىداشت و اورا بر سر خوان خود مىطلبيد ، و شب او را براى صحبت به مجلس خود حاضر مىگردانيد ؛ و در بعضى از شبها من التماس كردم كه نام مرا نزد سليمان مذكور سازد ، و از او سؤال كند كه مرا رها كند .
او قبول كرد و در آنشب رفت به سوى سليمان ، و عادتش آن بود كه هرگاه از مجلس سليمان برمىگشت نزد من مىآمد و دلدارى من مىكرد و خبرها نقل مىكرد ؛ در اين شب نيامد ، و اين موجب زيادتى وحشت من گرديد ، پس رفتم من به خانه او - و او مردى بود بسيار ديندار و صالح و شيعه خالص - ، چون نظرش بر من افتاد بسيار گريست و گفت : من راضى بودم كه يك سال بيمارى بكشم و نام تو را نزد او مذكور نسازم .
گفتم : چرا ؟
گفت : زيرا كه همين كه نام تو را بردم خشم و طَيش او زياده شد ، و سوگندها ياد كرد كه فردا نزد طلوع آفتاب امر كند كه تو را گردن بزنند ؛ و هرچند شفاعت كردم در اين باب اصرار او بيشتر شد .
پس ابوالهيجا دلدارى من كرد و گفت : اگر نه اين بود كه گمان مىكردم كه تو را