پس داخل شدم و مىگريستم ، و سلام كردم و دست و سرش را بوسيدم .
پرسيد كه : چرا گريه ميكنى ؟
گفتم كه : فداى تو شوم مىگريم بر غربت خود ، و دورى راه از خدمت شما ، و كمى قدرت برماندن در ملازمت شما ، كه پيوسته نظر به شما كنم .
فرمود كه : امّا كمى قدرت ، پس حق تعالى چنين گردانيده است شيعيان و اهل مودّت ما را ، و بلا را به سوى ايشان تند گردانيده است .
و امّا آنچه گفتى از غربت ، پس مؤمن در اين دنيا غريب است در ميان اين خلق واژگون ، تا از اين خانه به در رود به سوى رحمت خدا .
و امّا آنچه ذكر كردى از دورى راه ، پس تو را در اين باب تأسّى خواهد بود به حضرت ابىعبداللَّه الحسين عليه السلام ، كه در زمينى است كه دور است از ما در كنار فرات .
و امّا آنچه ياد كردى از محبّت قرب ما ، و نظر كردن به سوى ما ، و اينكه قادر بر اين نيستى ، پس بدان كه خدا مىداند آنچه در دل تو است ، و تو را بر آن جزا خواهد داد .
پس فرمود كه : آيا به زيارت امام حسين عليه السلام مىروى ؟
گفتم بلى ، با ترس و بيم بسيار .
فرمود كه : هرچند ترس بيشتر است ، ثوابش عظيمتر است .
پس فرمود كه : چگونه يافتى آن شربت را ؟
گفتم : گواهى مىدهم كه شما اهل بيت رحمتيد ، و تو وصىّ اوصيائى ؛ در وقتى غلام آن شربت را آورد كه قدرت نداشتم كه بر پا بايستم ، و از خود نااميد شده بودم ، پس چون آن شربت سرد شيرين خوشبو را نوشيدم غلام گفت كه مولاى من فرموده است كه بيا ، گفتم با اين حال مىروم هرچند جانم برود ؛ چون روانه شدم گويا از بندى رها شدم ، پس سپاس خداوندى را كه شما را رحمت گردانيده است براى شيعيان شما .
فرمود كه : آن شربت كه خوردى از خاك قبرهاى پدران من بود ، و از براى شفا از آن بهتر چيزى نمىباشد ، پس هيچ چيز را با آن را برابر مكن ، كه ما به اطفال و زنان خود مىخورانيم ، و از آن خير بسيار مىبينيم .
تحفة الزائر — صفحة 281
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٨١