مرا معذور دار كه اين ديوار را عمارت مىبايد كرد ، و بر سر ديوار شد ، ناگاه تبر « 39 » از دستش بيفتاد . بو على برخاست تا آن تبر به دستش باز دهد ، پيش از آنكه بو على آنجا رسيده آن تبر برخاست و به دست شيخ باز شد .
بو على يكبارگى اينجا از دست برفت و تصديقى عظيم بدين حديثش پديد آمد ، تا بعد از ان طريقت به فلسفه كشيد چنان كه معلوم هست .
40 نقلست كه عضد الدّوله را كه وزير بود در بغداد « 40 » درد شكم برخاست جمله اطبّا را جمع كردند ، در ان عاجز ماندند ، تا آخر نعلين شيخ به شكم او فرو نياوردند حق ، تعالى ، شفا نداد .
41 نقلست كه مردى آمد و گفت « خواهم كه خرقه پوشم » . شيخ گفت « ما را مسألهايست اگر آن را جواب دهى شايستهء خرقه باشى ، گفت ، اگر مرد چادر زنى در سر گيرد زن شود ؟ » گفت « نه » . گفت « اگر زنى جامهء مردى هم درپوشد هرگز مرد شود ؟ » گفت « نه » . گفت « تو نيز اگر در اين راه مرد نهاى بدين مرقّع پوشيدن مرد نگردى . »
42 نقلست كه شخصى بر شيخ آمد و گفت « دستورى ده تا خلق را به خدا دعوت كنم » . گفت « زنهار تا به خويشتن دعوت نكنى ! » گفت « شيخا ، خلق را به خويشتن دعوت توان كرد ؟ » گفت « آرى ، كه كسى ديگر دعوت كند و ترا ناخوش آيد نشان آن باشد كه دعوت به خويشتن كرده باشى . »
43 نقلست كه وقتى سلطان محمود وعده داده بود اياز را « خلعت خويش را در تو خواهم پوشيدن و تيغ برهنه بالاى سر تو برسم غلامان من خواهم داشت . » چون محمود به زيارت شيخ آمد رسول فرستاد كه : شيخ را بگوئيد كه « سلطان براى تو از غزنين بدين جا آمد ، تو نيز براى او از خانقاه به خيمهء
هامش
( 39 ) - شايد مراد از « تبر » تيشه باشد .
( 40 ) - عضد الدّولهاى كه وزير بغداد بود معروف نيست . عضد الدّولهء ديلمى از آل بويه در بغداد بوده است و ليكن وزير نبوده است .