609 حسن بصرى و . . . پيش رابعه در شدند .
610 بو يزيد گفت الهى از اين دوستى من زمين را آگاه كن .
611 بو يزيد را گفتند بجهد هيچ بنده بود ؟
612 بو يزيد به خانه درآمد طبقى مرود ديد 613 بو يزيد پوستين داده بود تا بدوزند .
614 بلال بلخى بو يزيد را گفت امسال ترا در مكّه ديدم .
615 بو يزيد گفت ابراهيم از ساره گله كرد نزد خدا 616 با موسى گفت با حسن عامرى به مكّه شديم نزديك بو الحسن خرقانى در شديم .
617 احمد حرب به نزديك بو يزيد جاى نمازى فرستاد .
618 على دهقان گفت مرد به يك انديشهء ناصواب . ف 268 ديده شود .
619 ابو يزيد گفت خداى با من فتوحها كردهست .
620 ابو يزيد مىگفت مرا قيامت اسپرى گردان .
621 بو يزيد مىگفت اى مرد ، دستت گيرند و بررسند .
622 احمد خادم گفت در بزرگى طعنى كرد مردى .
623 حاتم اصمّ گفت وقتى حاجتى به خداى خواستم برداشت .
624 عبد اللّه واسع گفت ابو اسحق هروى نزد ما رسيد 625 ابليس نوح را گفت از من چيزى بپرس 626 بو على رودبارى مريدان را پرسيد هيچ يك از شما اثرى از نيكى كرده است .
627 بو يزيد گفتهست بندهء نيك آنست كه هر دو دست وى 628 گفت اعرابيى را مهمان آمد . . . بزك را كشتند .
629 پيرى گفت تا از پانزده كس نشنيدم كه خلق را نصيحت كن .
630 اويس قرنى چون چيزى به دست گرفتى .
631 بو يزيد گفت گرفتم همه چيز به علم راست كنى .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 178
مساهمون: مجتبى مينوى
ص١٧٨