تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
632 بو يزيد گفت تن را بانگ برزدمى كه پاك شو . 633 ابو يزيد گفت اندوه به دل درآيد غنيمت داريد . 634 ابو العباس قصّاب گفت چون خداوند را در حقّ بنده‌اى لطف باشد . 635 بزرگى به نزديك بو يزيد درآمد و زيارت كرد . 636 بو يزيد را گندم خريدند . . . از كافرى 637 يكى پيش بو يزيد درآمد و تسبيحى بدست . 638 فضيل عياض را فرزندى در وجود آمد . 639 بزرگى گفت سى سال پاشنهء در به گوشم گردد . 640 شبلى رحمة اللّه عليه گفت آن خواهم كه نخواهم . ف 520 ديده شود . 641 ذا النون گفته است اگر خواهى كه دلت نرم گردد . 642 در خردى مادر و پدر او را نان دادندى . ف 26 ديده شود . 643 عمّى ابوالعباسان مردى بزرگ بوده‌ست 644 عمّى گفت مرا مريدى گير ، گفت . . . 645 شيخ بو الحسن وقتى به كوه رفته بود تا سوختنى آرد . ف 39 و 507 نيز ديده شود . 646 از مجاور شيخ شنيدم كه شير ديده‌ام 647 جمعى از صوفيان قصد زيارت كردند ترسائى . . . 648 بو سعيد بو الخير عزم سفر حجاز كرد . ف 35 و 16 ديده شود . 649 محمود سبكتگين نزديك ديه خرقان فرود آمد . ف 12 و 43 ديده شود . 650 شيخ عبد اللّه انصارى را بند نهادند . ف 34 ديده شود . 651 مريدى شيخ را مىگفت روز وفات من بر بالين من آى . ف 501 ديده شود . 652 شيخ ابو عبد اللّه و مريدان حلواى گرم و معنى عرش در خاطر گرفتند 653 دوازده يا هجده سال مواظبت برين مىكرد كه پس از نماز خفتن به زيارت بو يزيد رود . ف 24 و 505 نيز ديده شود .