632 بو يزيد گفت تن را بانگ برزدمى كه پاك شو .
633 ابو يزيد گفت اندوه به دل درآيد غنيمت داريد .
634 ابو العباس قصّاب گفت چون خداوند را در حقّ بندهاى لطف باشد .
635 بزرگى به نزديك بو يزيد درآمد و زيارت كرد .
636 بو يزيد را گندم خريدند . . . از كافرى 637 يكى پيش بو يزيد درآمد و تسبيحى بدست .
638 فضيل عياض را فرزندى در وجود آمد .
639 بزرگى گفت سى سال پاشنهء در به گوشم گردد .
640 شبلى رحمة اللّه عليه گفت آن خواهم كه نخواهم . ف 520 ديده شود .
641 ذا النون گفته است اگر خواهى كه دلت نرم گردد .
642 در خردى مادر و پدر او را نان دادندى . ف 26 ديده شود .
643 عمّى ابوالعباسان مردى بزرگ بودهست 644 عمّى گفت مرا مريدى گير ، گفت . . .
645 شيخ بو الحسن وقتى به كوه رفته بود تا سوختنى آرد . ف 39 و 507 نيز ديده شود .
646 از مجاور شيخ شنيدم كه شير ديدهام 647 جمعى از صوفيان قصد زيارت كردند ترسائى . . .
648 بو سعيد بو الخير عزم سفر حجاز كرد . ف 35 و 16 ديده شود .
649 محمود سبكتگين نزديك ديه خرقان فرود آمد . ف 12 و 43 ديده شود .
650 شيخ عبد اللّه انصارى را بند نهادند . ف 34 ديده شود .
651 مريدى شيخ را مىگفت روز وفات من بر بالين من آى . ف 501 ديده شود .
652 شيخ ابو عبد اللّه و مريدان حلواى گرم و معنى عرش در خاطر گرفتند 653 دوازده يا هجده سال مواظبت برين مىكرد كه پس از نماز خفتن به زيارت بو يزيد رود . ف 24 و 505 نيز ديده شود .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 179
مساهمون: مجتبى مينوى
ص١٧٩