تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
661 شبى از شبها خادمه ترشى ساخته بود و در ان چگندر كرده از باغى كه شيخ آن را به دست خود ساخته بود ، و سنّت شيخ آن بوده‌ست كه تا نماز خفتن نكردى طعام نخوردى ؛ گفتى كه « اى خداوند ، تا از خدمت تو فارغ نشوم تن را بهره ندهم » . بعد از نماز خفتن طعام پيش آوردند گفت « از اين طعام تاريكى مىآيد » . ديگر روز در آن باغ رفتند و تفحّص كردند ، والى آب مردمان بجور گرفته بوده‌ست تا به غلّات خود برد ، سر بند رز خواجه گشاده بوده‌ست و از آن آب درآمده و آن چگندر آب خورده .

اثر دعاى شيخ :

662 پسرى را به جائى فرستاد ، دزدان درآمدند و هرچه داشت از رخت و كاله جمله را بردند . پسر برهنه درآمد بنزديك شيخ . زن شيخ بنزديك شيخ آمد كه « اى پير ، يكى پسر را كشتند در مسجد ، و اين را غارت كردند ، نه از ان دانستى و نه ازين ، و آن گاه سخن از ملك و ملكوت گوئى با مردمان ! » شيخ گفت « اى أمة اللّه ، غضب مكن ، امشب كاله‌ها بيارند » . گفت « اين ماليخولياست كه دزدان چيزى باز آرند » . چون مردمان بخفتند كسى در خادم بكوفت و گفت « رختهاى پسر خواجه آورديم مگر مصلّى ، كه آن را به كسى داده بوديم ، ما در خواب بوديم كه آتش در خانه و قلعهء ما افتاد ، از آن بيم رختها آورديم » . خادم درآمد و شيخ را خبر كرد و گفت « مصلّى نياوردند » . گفت « آرى ، مصلّى را ديدم كه پير تركى بر وى نماز مىگزارد . شرم داشتم ، بر وى ماندم . » 663 و جمعى از مريدان ابو سعيد ، قدّس اللّه روحه ، با خود انديشه كردند كه چون ما در خانقاه شويم شيخ ما را انگور سياه و سپيد دهد . چون پيش شيخ درآمدند گفت « هر كه بنزديك پيران بامتحان شود زيارتش مقبول نبود ، و پيران را خود بخلى نبوده است دست در آستين كرد و نان گرم و دو