من از نادانى اى دانا بد ار كردم تو ميدانى * بعقل و عشق دانايانت از تقصير من بگذر
اگر بىپرده يا پنهان گناهى سر زد از دستم * بذيل عفت و دامانت از تقصير من بگذر
ز عهد و فكر اگر آويخت جان در طاق نسيانها * بعفو و بخشش و احسانت از تقصير من بگذر
اميد از رحمت لا تقنطوا بر ما تو بخشيدى * برحمت بخشى پاكانت از تقصير من بگذر
بذكر و توبه و پيمان دل امرم تو فرمودى * بذكر و توبه و پيمانت از تقصير من بگذر
در اين پيرايه سر كردم ز غفلت بس جوانيها * بدل آگاهى پيرانت از تقصير من بگذر
بسى كبر و منيتها و بس هستى ز من ديدى * به بىكبرى درويشانت از تقصير من بگذر
در اين صوفىگرى در حرث و خبث ار دامنآلودم * بصافى دل مردانت از تقصير من بگذر
اگر چندى بگرد باده و عيش و طرب گشتم * بجام عشق ميخوارانت از تقصير من بگذر
گر از آه سحرگاهان نكردم چشم و دل سوزان * بسوز سينهء رندانت از تقصير من بگذر
اگر دستى گرفتم بيحضورت شد قصور از من * به حق دست حقگيرانت از تقصير من بگذر