تو هم گر زو نبينى حق پنهان * بشرع اندر نخوانندت مسلمان
درون هر بتى جانى است پنهان * به زير كفر ايمانى است پنهان
بت ترسا به چه نورى است باهر * كه از روى بتان دارد مظاهر
كند او جمله دلها را وثاقى * گهى گردد ، مغنّى گاه ساقى
ز هى مطرب كه از يك نغمهء خوش * زند در خرمن صد زاهد آتش
ز هى ساقى كه او از يكى پياله * كند بىخود دو صد هفتاد ساله
رود در خانقه مست شبانه * كند ، افسون « 1 » صوفى را فسانه
اگر در مسجد آيد در سحر گاه * نيگذارد در او يك مرد آگاه
رود در مدرسه چون مست مستور * فقيه از وى شود بيچاره مخمور
ز عشقش زاهدان بيچاره گشته * ز خان و مان خود آواره گشته « 2 »
هامش
( 1 ) - در نسخه نستعليق : افسوس ( ف ) .
( 2 ) - در نسخه نستعليق هر دو مصرع : گشتند ( ف ) .