تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
هر حيوان كه دندان نيش و پنجه داشته باشد حلال است . هر كس كه به مخالفت با آنان برخيزد و محارب باشد ، قتلش واجب است و اگر محارب نباشد ، به جزيه محكوم مىشود و از اين قبيل دعاوى شنيعه و متعارض با يك ديگر كه به كذب آن شهادت مىدهند . اين فرج بن عثمان [ 1 ] ، كه در آغاز اين نوشته نام او آمده است ، و به عنوان داعى قرمطيان از او ياد شده ، در نزد آنان ملقب به زكروية [ 2 ] ، پسر مهرويه است ، و گويند ظهور اين مرد ، پيش از ظهور صاحب الزنج بوده ، و گويند كه او امان خواسته نزد صاحب الزنج رفت ، و گفت : پشت سر من صد هزار شمشيرزن هست . بيا با يك ديگر گفتگو كنيم ، شايد شايد متفق شويم و دست يارى به يك ديگر دهيم . چون به گفتگو نشستند ، ميانشان توافق پديد نيامد ، و قرمط از نزد او بازگشت . قرمط خود را القائم بالحق مىناميد . برخى گويند كه او بر رأى ازارقه ، از خوارج بود .

فتنهء طرسوس

بيش از اين از عصيان بازمار [ 3 ] در طرسوس ، عليه مولاى خود ، احمد بن طولون سخن گفتيم . و گفتيم كه احمد بن طولون او را در محاصره گرفت ، و او نيز به بلد پناه جست ، تا آنگاه كه خمارويه پسر احمد بن طولون بر سر كار آمد . او نيز بار ديگر اطاعت آشكار نمود ، و براى او اموال و امتعه و سلاح فرستاد . پس كارش در طرسوس مدتى به رونق آمد . در سال 278 ، با احمد العجيفى [ 4 ] ، به نبرد با روميان رفت و سلندو [ 5 ] را محاصره كردند سنگى از منجنيق بر او اصابت كرد . بازگشت و در راه بمرد ، و او را در طرسوس دفن كردند . بازمار ابن عجيف را به جاى خود نهاد . خمارويه نيز او را ابقاء كرد ، و برايش اسب و سلاح و مال فرستاد . سپس او را عزل كرد ، و پسر عم خود محمد بن موسى بن طولون را به جاى او امارت داد . چون موفق بمرد ، يكى از خواص خادمان او به نام راغب عزم جهاد كرد ، و خواست در يكى از ثغور مقام كند . معتضد او را اجازت داد ، و او به طرسوس رفت و در آنجا بار افكند و فرود آمد . از آنجا خود براى ديدار خمارويه به دمشق رفت . خمارويه او را اكرام كرد و به خود نزديك ساخت . او نيز مدتى دراز در نزد خمارويه بماند . اصحابش كه در طرسوس بودند ، پنداشتند كه او را در دمشق دستگير كرده‌اند . مردم شهر را واداشتند تا شهر را به آشوب كشيدند ، و امير خود محمد بن موسى را به زندان افكندند ، و منتظر فرمان راغب نشستند . چون خبر به خمارويه رسيد ، او را به طرسوس فرستاد . او نيز بيامد و ياران خود را به سبب كارى كه كرده بودند ، ملامت كرد . آنان نيز
هامش
[ ( 1 ) ] يحيى . [ ( 2 ) ] ذكرويه . [ ( 3 ) ] بازمان . [ ( 4 ) ] الجعفى . [ ( 5 ) ] اسكند ابن اثير : شكند .