تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨

ذكر عمال سفاح

چون كار بر سفاح قرار گرفت عم خود ، داود بن على را بر كوفه و سواد آن فرمانروايى داد سپس او را معزول نمود و بر حجاز و يمن و يمامه امارت داد و عيسى فرزند برادر خود موسى بن محمد را به جاى او فرستاد . داود در سال 133 بمرد و سفاح به جاى او [ دايى خود ، امارت يمن داد . ] [ 1 ] سفاح ، سفيان بن معاوية المهلبى را امارت بصره داد ، آنگاه او را عزل كرد و به جاى او ، عم خود سليمان بن على را فرستاد و كوره‌هاى دجله و بحرين و عمان را نيز به قلمرو او در افزود . همچنين عم ديگر خود ، اسماعيل بن على را حكومت اهواز داد و عم ديگر خود ، عبد اللّه بن على را حكومت شام و ابو عون عبد الملك بن يزيد را حكومت مصر و ابو مسلم را فرمانروايى خراسان و جبال و دواوين خراج را به خالد بن برمك سپرد . عيسى بن على ديگر از عموهاى خود را امارت فارس بخشيد ولى پيش از رسيدن او به فارس ، محمد بن الاشعث الخزاعى از سوى ابو مسلم به فارس رسيد . چون عيسى بن على به فارس رسيد ، محمد بن الاشعث آهنگ قتل او كرد . و گفت ابو مسلم مرا گفته است كه هر كس نه از جانب من به امارت اين ديار آمد ، گردنش را بزن . سپس از قتلش باز ايستاد و او سوگندهاى عظيم ياد كرد كه تا در آنجا است ، بر منبر نرود و جز براى رفتن به جهاد شمشير نبندد . عيسى باقى عمر را بدين سوگند وفادار ماند . سفاح بعد از او ، عم خود اسماعيل بن على را امارت فارس داد و محمد بن صول را امارت موصل . اما مردم موصل كه از بنى عباس روى گردان بودند ، او را طرد كردند و گفتند مىخواهيم كه خثعم بر ما امير شود . آنگاه سفاح برادر خود يحيى بن محمد بن على را با دوازده هزار جنگجو بدانجا فرستاد و او به قصر الاماره درآمد و همان روز دوازده تن را بكشت . مردم خشمگين شدند و دست به سلاح بردند . يحيى نداى امان داد كه هر كس به مسجد داخل شود ، در امان است . مردم چون سيل به جانب مسجد رفتند . مردانى را بر درهاى مسجد گماشته بود كه هر كس نزديك مىشد مىكشتندش . گويند : يازده هزار تن از كسانى كه درنگ كرده بودند و تعداد بىشمارى را از ديگران كشتند و چون شب هنگام صداى شيون زنان را شنيد ، روز ديگر فرمان داد زنان و كودكان را بكشند و اين قتل عام سه روز ادامه داشت . در لشكر او سردارى بود كه چهار هزار از سپاه بوستان زنگى در فرمان داشت . فرمان داد تا آن سياهان زنان را تصرف كنند . روز چهارم سوار شد ، مردانى با شمشيرها و خنجرهاى برهنه پيشاپيش او حركت مىكردند ، در اين حال زنى لگام اسبش را گرفت و يحيى را گفت :
هامش
[ ( 1 ) ] در متن سفيد بود از ابن اثير آورده شد .