تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
جزيره و موصل مىرفت . پس از آن به عاصم بن يونس العجلى دوست عيسى السراج و برادرزاده‌اش عيسى و ادريس پسران معقل پيوست . و اين ادريس جد ابو دلف بود . بعضى از جاسوسان ، نزد يوسف بن عمر سعايت كردند كه آنان از داعيان بنى عباسند . يوسف بن عمر آنان را با عمال خالد القسرى به حبس افكند . ابو مسلم نيز در آن ميان بود و در زندان به خدمتشان قيام داشت و امر دعوت را از آنان بپذيرفت . نيز گويند كه : او يكى از رعاياى املاك پسران معقل العجلى بود ، در اصفهان يا در جبال . در اين احوال ، سليمان بن كثير و مالك بن الهيثم و لاهز بن قريظ [ 1 ] بن شبيب از خراسان آمده ، قصد ديدار ابراهيم بن امام را در مكه داشتند . چون به كوفه آمدند با عاصم بن يونس و عيسى و ادريس پسران معقل العجلى كه در زندان بودند ، ديدار كردند . اينان ، ابو مسلم را با آنان ديدند و از او اعجاب كردند و او را با خود بردند . چون به مكه آمدند ، ابراهيم امام را نيز از ابو مسلم خوش آمد و ابو مسلم به خدمت او پرداخت . اين نقيبان بار ديگر نزد ابراهيم آمدند و مردى طلبيدند كه همراه آنان به خراسان رود . ابراهيم ، ابو مسلم را فرستاد . چون ابو مسلم تمكن يافت و صاحب منزلتى شد ، مدعى شد كه از فرزندان سليط بن عبد اللّه بن عباس است . جريان اين ادعا چنين بود كه : عبد اللّه بن عباس [ 1 ] را كنيزى بود كه يك بار به او نزديك شده و رهايش كرده بود . زن فرصت غنيمت شمرد و با يكى از غلامان مدينه همبستر شد و پسرى زائيد . عبد اللّه او را حد زد و پسر را به بردگى خود گرفت و او را سليط ناميد . اين پسر چون باليده شد در نزد وليد بن عبد الملك منزلتى يافت و در آنجا ادعا كرد كه پسر عبد اللّه بن عباس است . وليد از آنجا كه با على بن عبد اللّه بن عباس دشمنى داشت ، اين ادعا را پر و بال داد و با اقامهء بينه و شهادت شهود ، ادعايش را به اثبات رسانيد . از آن پس سليط با على بن عبد اللّه بن عباس بر سر ميراث عبد اللّه بن عباس به منازعه برخاست و او را آزار بسيار رسانيد . يكى از فرزندان ابى رافع ، غلام پيامبر ( ص ) به نام عمر الدن ، با على بن عبد اللّه بن عباس دوستى داشت به على بن عبد اللّه پيشنهاد كرد كه سليط را بكشند تا از شرش در امان بمانند . تا روزى كه در يكى از بستان‌هاى دمشق ، على به خواب رفته بود ، ميان سليط و عمر الدن گفتگو و مشاجره‌اى درگرفت و عمر ، سليط را بكشت و در جايى دفن كرد و كس را از آن آگاه ننمود . مردى از دوستان سليط او را ديده بود كه به آن بستان مىرود ، مادرش را خبر داد . روز ديگر مادر سليط نزد وليد آمد و از على بن عبد اللّه بن عباس شكايت كرد . على انكار نمود و گفت از سليط بىخبر است و سوگند خورد . چون بستان را جستجو كردند گور سليط را بيافتند وليد فرمان داد تا على را بزنند تا او را از مكان عمر الدن آگاه سازد . البته على از او خبر نداشت . عباس بن زياد شفاعت كرد تا وليد ، على بن عبد اللّه را رها كرد . على را به حميمه
هامش
[ ( 1 ) ] عمران .