تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
نامه نوشت و مقاتل را بخواند . خالد نزد اسد كس فرستاد كه مقاتل را روانه دارد . مقاتل نزد هشام آمد در حالى كه وزيرش ابرش ، نيز نشسته بود . مقاتل همهء خبرها را بگفت و هشام شادمان شد . و مقاتل را گفت : چه نيازى دارى ؟ گفت : يزيد بن مهلب ، از پدرم حيان ، بدون حقى صد هزار درهم گرفته است . هشام فرمان داد كه آن مال به دو دهند . مقاتل آن مال را ميان وارثان حيان تقسيم كرد . پس از كشته شدن خاقان ، اسد به ختل تاخت نخست مصعب بن عمرو الخزاعي را بدانجا فرستاد . او به دژ بدر طرخان آمد . بدر طرخان امان خواست تا خود نزد اسد رود . مصعب او را امان داد . او نزد اسد كس فرستاد كه از او هزار هزار درهم بپذيرد . اسد نپذيرفت و از مصعب خواست كه او را به دژش بازگرداند . مسلمة [ 1 ] بن ابى عبد اللّه گفت : به زودى امير از اينكه او را حبس نكرده است ، پشيمان خواهد شد . اسد از مجشر بن مزاحم نظر خواست . گفت : ديروز بدر طرخان در دست ما بود و تو او را رها كردى . اسد از كرده پشيمان شد و نزد مصعب كس فرستاد و بدر طرخان را بخواست . او را نزد سلمه عبيد اللّه يافتند . بگرفتند و بياوردندش . اسد نخست دست‌هاى او را بريد ، سپس او را به يكى از بنى اسد كه بدر طرخان پدرش را كشته بود ، سپرد تا گردنش را بزند ، آنگاه اسد بر دژ مستولى شد و سپاه خود را به بلاد ختل روان داشت . با دست‌هاى پر از غنايم و اسيران بسيار بازگشتند . بدر طرخان اموال خود را در دژى كوچك كه در جاى بلندى بود نهاده بود كه مسلمانان بدان دست نيافتند .

مرگ اسد

در ماه ربيع الاول سال 120 ، اسد بن عبد اللّه القسرى در بلخ بمرد . او جعفر بن حنظلة البهرانى را به جاى خود نهاد . چهار ماه در آن كار ببود تا آنگاه كه در ماه رجب نصر بن سيار آمد .

حكومت يوسف بن عمر الثقفى بر عراق و عزل خالد بن عبد اللّه القسرى

در اين سال هشام ، خالد را از همهء اعمالش عزل كرد ، و اين كار به سعايت ابو المثنى و حسان [ 2 ] النبطى بود . اين دو ، متولى املاك هشام در عراق بودند . وجود آن دو بر خالد گران مىآمد . خالد ، اشدق را فرمان داد كه امور املاك را بر دست گيرد . آن دو به گوش هشام رسانيدند كه حاصل غلات خالد در سال سيزده هزار هزار است و [ حال آن كه او گفته بود بيست هزار است . ] اين امر سبب كينه‌اى از خالد در دل هشام گرديد . بلال بن ابى برده و عريان بن الهيثم او را گفتند : املاك خود را به هشام عرضه كن تا ما خشنودى او را از تو
هامش
[ ( 1 ) ] مسلمه . [ ( 2 ) ] ابن اثير : حيان .