به هواى لب او ذره صفت رقص كنان * تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
حافظ
زانكه مرگم همچو جان خوش آمده است * مرگ من در بعث چنگ اندر زده است
ظاهرش مرگ و به باطن زندگيست * ظاهرش ابتر نهان پايندگيست
از رحم زادن جنين را رفتنست * در جهان او را زنو بشكفتن است
آنكه مردن پيش جانش تهلكه است * حكم لاتُلْقوُا بگيرد او به دست
چون مرا سوى اجل عشق و هواست * نهى لاتُلْقُوا بِايْديكُم مراست ؟
مثنوى مولوى
اگر تمام دنيا دست در دست هم دهند و عليه او متحد شوند . او ذرهاى به خود ترس راه نمىدهند بلكه ايمانش زيادتر هم مىشود .
الَّذينَ قالَ لَهُمُ النّاسُ انَّ النّاسَ قَدجَمَعوُا لَكُم فَاخشَوهُم فَزادَهُم ايماناً قالوُا حَسبُنَااللّهُ و نِعمَ الوَكيلُ
كسانى كه مردم به آنها گفتند . همانا دشمنان شما عليه شما جمع شدهاند پس شما از آنها بترسيد . [ ضمن اينكه آنها نترسيدند بلكه ] ايمانشان هم زيادتر شد و گفتند خداوند ما را كفايت مىكند كه خداوند ولى خوبى است .
اگر غم لشگر انگيزد كه خون عاشقان ريزد * من و ساقى به هم سازيم و بنيادش براندازيم
حافظ
پس آن دو علت اساسى يعنى حبّ دنيا و ترس از مرگ كه موجب خرابى جوامع شده است در انسان قرآنى راه ندارد بنابراين اگر تعاليم قرآن جا بيفتد خرابى در جوامع قرآنى جا نخواهد افتاد .
3 - انسان قرآنى : از كار خسته نمىشود . زيرا كه او خليفه خدا است و بايد به صفات مُستخلِف متخَلَّق باشد و مُسْتَخْلَفْ او يعنى خداوند خود ، كارگر است كه :