تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گزيده شهادت نامه امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 800

مساهمون:

ص٨٠٠
ستايش معاويه و يزيد ، زياده‌روى كرد . على بن الحسين ( زين العابدين ) عليه السلام بر او بانگ زد و فرمود : « واى بر تو ، اى سخنران ! خشنودىِ آفريده را با خشم آفريدگار خريدى ! جايگاهت را از آتش [ دوزخ ] بر گير » . سپس فرمود : « اى يزيد ! اجازه بده تا از اين چوب‌ها ، بالا بروم و سخنانى بگويم كه رضايت خدا را فراهم آورد و براى اهل مجلس ، اجر و ثوابْ داشته باشد » ؛ امّا يزيد نپذيرفت . مردم گفتند : اى امير مؤمنان ! به او اجازه بده تا بالا برود . شايد از او چيزى بشنويم [ و استفاده‌اى ببريم ] . يزيد به آنان گفت : اگر اين از منبر بالا برود ، جز با رسوا كردن من و خاندان ابو سفيان ، پايين نمىآيد . گفتند : در اين اندازه‌ها نيست و نمىتواند چنين كند . گفت : او از خاندانى است كه علم را [ از كودكى ] به آنان خورانده‌اند . آن قدر به يزيد گفتند تا اجازه بالا رفتن را به ايشان داد . على بن الحسين عليه السلام از منبر بالا رفت و پس از حمد و ثناى خداوند ، خطبه‌اى خواند كه چشم‌ها را گريانْد و دل‌ها را بيمناك كرد و از جمله گفت : « اى مردم ! به ما شش چيز ، داده شده و با هفت چيز ، برتر گشته‌ايم . دانش و بردبارى و بزرگوارى و شيوايى گفتار و شجاعت و محبّت در دل‌هاى مؤمنان ، به ما داده شده است و با هفت چيز ، برترى داريم : پيامبرِ برگزيده ، محمّد صلى اللَّه عليه و آله ، از ماست . [ علىِ ] صدّيق ، از ماست . [ جعفرِ ] طيّار ، از ماست . شيرِ خدا و پيامبر ( حمزه ) ، از ماست . سَرور زنان جهان ، فاطمه بتول ، از ماست . دو سِبط اين امّت و دو سَرور جوانان بهشت ، از مايند . هر كس مرا مىشناسد ، كه مىشناسد و هر كس مرا نمىشناسد ، او را از حَسَب و نَسَبم باخبر مىكنم : من ، پسر مكّه و مِنا هستم . من ، فرزند زمزم و صفا هستم . من ، پسر كسى هستم كه زكات را [ پيچيده ] در گوشه عبا [ براى بينوايان ] بُرد . من ، پسر