تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گزيده شهادت نامه امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 776

مساهمون:

ص٧٧٦
گفتند : اى پيرمرد ! تو را غريبه مىبينيم ؟ گفتم : من سهل بن سعد هستم . پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله را ديده‌ام و از او حديث شنيده‌ام . گفتند : اى سهل ! آيا تعجّب نمىكنى كه آسمان ، خون نمىبارد و زمين ، ساكنانش را فرو نمىبرد ؟ گفتم : چرا اين گونه شود ؟ گفتند : اين ، سر حسين ، از خاندان پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله است كه آن را از سرزمين عراق به شام ، هديه مىبرند و اكنون مىرسد . گفتم : شگفتا ! سر حسين را به هديه مىبرند و مردم ، خوش‌حالى مىكنند ؟ ! از كدام دروازه مىآورند ؟ مردم به دروازه‌اى به نام « دروازه ساعات » ، اشاره كردند . به سوى آن رفتم و آن‌جا كه بودم ، پرچم‌هايى پى در پى آمد و اسب‌سوارى را ديدم كه به دستش نيزه سرشكسته‌اى بود و سرى بر آن بود كه شبيه‌ترينِ صورت‌ها به پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله بود و در پى آن ، زنانى سوار بر شتران بدون جهاز آمدند . به يكى از آنها نزديك شدم و به او گفتم : اى دختر ! تو كيستى ؟ گفت : سَكينه دختر حسين . به او گفتم : آيا درخواستى از من دارى ؟ من ، سهل بن سعد هستم كه جدّت را ديده و از او حديث شنيده‌ام . سكينه گفت : اى سهل ! به حامل سر بگو كه سر را جلوى ما ببرد تا مردم به ديدن او سرگرم شوند و به ما نگاه نكنند ، كه ما حرم پيامبر خدا هستيم . سهل گفت : به حامل سر ، نزديك شدم و به او گفتم : آيا درخواستم را اجابت مىكنى تا در عوض ، چهارصد دينار بگيرى ؟ گفت : درخواستت چيست ؟ گفتم : سر را جلوتر از اهل حرم ، حركت بده .