تنها تبهكار است كه تكذيب مىشود » .
ابن زياد گفت : كار خدا را با خاندانت ، چگونه ديدى ؟
زينب عليها السلام گفت : « كشته شدن ، برايشان تقدير شده بود و آنان هم به سوى قتلگاهشان شتافتند و به زودى ، خداوند ، تو و ايشان را گِرد هم مىآورد و نزد او با هم اقامه دعوا و برهان مىكنيد » .
ابن زياد به خشم آمد و برافروخته شد [ و آهنگ كشتن زينب عليها السلام را كرد ] . عمرو بن حُرَيث به او گفت : خدا ، امير را به سلامت دارد ! او يك زن است . آيا زنى را به سبب سخنش مؤاخذه مىكنيد ؟ زن را به سخنش نمىگيرند و بر ناسزا و پريشانگويىاش سرزنش نمىكنند .
ابن زياد به او گفت : خداوند ، دل مرا با كشتن طغيانگرت و عاصيان نافرمان خاندانت خُنَك كرد !
زينب عليها السلام گريست و سپس گفت : « بزرگم را كُشتى و خاندانم را هلاك كردى و شاخهام را بُريدى و ريشهام را از بيخ و بُن در آوردى . اگر اين ، دل تو را خُنَك مىكند ، خُنَك شد ! » .
عبيد اللَّه به او گفت : اين ، دليرى است . « 1 » به جانم سوگند ، پدرت نيز شاعر و دلير بود .
زينب عليها السلام گفت : « زن را چه به دلاورى ؟ ! از دلاورى به كارهاى ديگر پرداختم . آنچه مىگويم ، الهام درونى من است » . « 2 »
هامش
( 1 ) در بيشتر متونى كه اين ماجرا را نقل كردهاند ، « سجعگويى ( سَجاعة ) » و نه « دليرى ( شَجاعة ) » آمده است كه درستتر مىنمايد و با بقيّه سخن هم سازگارتر است . سَجْع ، به معناى سخن قافيهدار ، امّا بدون وزن شعرى است . بر اين اساس ، ترجمه اين جمله ، چنين مىشود : « اين زن ، سجع مىگويد » ( ر . ك : المصباح المنير : ص 267 مادّه « سجع » ) .
( 2 ) لَمّا دُخِلَ بِرَأسِ حُسَينٍ عليه السلام وصِبيانِهِ وأخَواتِهِ ونِسائِهِ عَلى عُبَيدِ اللَّهِ بنِ زِيادٍ ، لَبِسَت زَينَبُ ابنَةُ فاطِمَةَ عليها السلام أرذَلَ ثِيابِها ، وتَنَكَّرَت ، وحَفَّت بِها إماؤُها ، فَلَمّا دَخَلَت جَلَسَت ، فَقالَ عُبَيدُ اللَّهِ بنُ زِيادٍ : مَن هذِهِ الجالِسَةُ ؟ -