تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گزيده شهادت نامه امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
هنگامى كه ماجراى امام حسين عليه السلام پيش آمد و ايشان ، به سوى كوفه حركت كرد ، ابن زياد ، عمر بن سعد را فرا خواند و گفت : به سوى حسين ، حركت كن . هنگامى كه از كار ما و او فارغ شديم ، به سوى فرمان‌روايى خود مىروى . عمر بن سعد به او گفت : خدايت رحمت كند ! اگر مىتوانى مرا معاف بدارى ، معاف بدار . عبيد اللَّه به او گفت : آرى ؛ به شرط آن كه فرمان [ حكومت رى ] را به ما ، باز گردانى . هنگامى كه ابن زياد ، اين را گفت ، عمر بن سعد گفت : امروز را به من ، مهلت بده تا بينديشم . او باز گشت تا با خيرخواهانش ، مشورت كند . با هيچ كس مشورت نكرد ، جز آن كه او را [ از پذيرش اين كار ، ] باز داشت . حمزه پسر مُغَيرة بن شُعبه - كه خواهرزاده‌اش بود - ، آمد و گفت : اى دايى ! تو را به خدا سوگند مىدهم كه مبادا به سوى حسين ، حركت كنى و خدايت را نافرمانى كرده ، قطع رَحِم كنى ! به خدا سوگند ، اگر همه دنيا و زمين و دارايىهايش ، از آنِ تو باشد و از آنها دست بشويى ، برايت بهتر است از آن كه خدا را ديدار كنى ، در حالى كه [ ريختن ] خون حسين عليه السلام را به گردن دارى ! عمر بن سعد به او گفت : بى گمان ، به خواست خدا ، اين كار را مىكنم . هشام مىگويد : عَوانة بن حَكَم ، از عمّار بن عبد اللَّه بن يَسار جُهَنى ، از پدرش نقل مىكند كه گفت : بر عمر بن سعد ، وارد شدم . او فرمان يافته بود تا به سوى حسين عليه السلام برود . به من گفت : امير ( ابن زياد ) به من فرمان داده كه به سوى حسين بروم ؛ ولى من نپذيرفته‌ام . به او گفتم : كار درستى كرده‌اى . خدا ، هدايتت كند ! به گردن ديگرى بينداز . انجام نده و به سوى حسين ، مرو . از نزدش بيرون آمدم . كسى نزدم آمد و گفت : اين ، عمر بن سعد است كه مردم را براى حركت به سوى حسين ، فرا مىخوانَد .