تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گزيده شهادت نامه امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
زكريّا ، براى بدكاره‌اى از بدكارگان بنى اسرائيل ، ارمغان برده شد ، در حالى كه سر با برهان ، بر ضدّ آنان سخن مىگفت ؟ اى ابو عبد الرحمان ! مگر نمىدانى كه بنى اسرائيل ، در ميان طلوع سپيده تا بر آمدن خورشيد ، هفتاد پيامبر را مىكشتند و پس از آن ، در بازارهايشان ، همگى به داد و ستد مىنشستند ، چنان كه گويى كارى نكرده‌اند ، و خدا در مورد آنان ، شتاب نورزيد و سپس آنان را سخت و مقتدرانه گرفت ؟ و اى ابو عبد الرحمان ! از خدا پروا كن و از يارىام ، رو بر متاب . . . » . سپس حسين عليه السلام به عبد اللَّه بن عبّاس ، رو كرد و گفت : اى ابن عبّاس ! تو پسرعموى پدرم هستى و از هنگامى كه تو را شناخته‌ام ، پيوسته به نيكى فرمان مىدهى و به پدرم رايزنىهاى حكيمانه مىدادى . او پيوسته از تو خيرخواهى و رايزنى مىخواست و تو به درستى ، به او پيشنهاد مىدادى . پس در پناه و پشتيبانى خدا ، به مدينه برو و چيزى از خبرهاى تو ، بر من پوشيده نمىمانَد ؛ زيرا من در اين حرم ، نشيمن دارم و تا وقتى كه ببينم مردمش مرا دوست دارند و يارىام مىكنند ، همواره در آن ، سُكنا خواهم گزيد . پس آن گاه كه مرا وا نهند ، ديگران را جاىگزين آنان خواهم كرد و به سخنى چنگ خواهم زد كه ابراهيمِ خليل عليه السلام ، هنگامى كه در آتش افكنده شد ، آن را گفت : خداوند ، مرا بَسَنده است و او ، خوبْ كارگزارى است ! پس آتش ، بر او ، سرد و سلامت گشت » . در آن هنگام ، ابن عبّاس و ابن عمر ، سخت گريستند و حسين عليه السلام نيز مدّتى با آن دو ، گريست . پس از آن ، با آن دو خداحافظى كرد و ابن عمر و ابن عبّاس ، به مدينه رفتند و حسين عليه السلام در مكّه اقامت گزيد . « 1 »
هامش
( 1 ) دَخَلَ الحُسَينُ عليه السلام إلى مَكَّةَ ، فَفَرِحَ بِهِ أهلُها فَرَحاً شَديداً ، قالَ : وجَعَلوا يَختَلِفونَ إلَيهِ بُكرَةً وعَشِيَّةً . . . . قالَ : وبِمَكَّةَ يَومَئِذٍ عَبدُ اللَّهِ بنُ عَبّاسٍ و عَبدُ اللَّهِ بنُ عُمَرَ بنِ الخَطّابِ ، فَأَقبَلا جَميعاً حَتّى دَخَلا عَلَى الحُسَينِ عليه السلام ، وقَد عَزَما عَلى أن يَنصَرِفا إلَى المَدينَةِ ، فَقالَ لَهُ ابنُ عُمَرَ : أبا عَبدِ اللَّهِ رَحِمَكَ اللَّهُ ، اتَّقِ اللَّهَ الَّذي -