فرمود : « اى ابو فِراس ! از آنها ( ياران يزيد ) در امان نيستم » . « 1 »
7 / 3 گفتگوى امام عليه السلام با عبد اللَّه بن عبّاس
214 . تاريخ الطبرى - به نقل از عُقبة بن سَمعان - : وقتى حسين عليه السلام مصمّم شد كه به سوى كوفه روان شود ، عبد اللَّه بن عبّاس ، نزد وى آمد و گفت : اى پسرعمو ! مردم ، شايع كردهاند كه تو به سوى عراق خواهى رفت . به من بگو كه چه خواهى كرد .
فرمود : « آهنگ آن دارم كه - إن شاء اللَّه تعالى - همين يكى دو روز آينده ، حركت كنم » .
ابن عبّاس به او گفت : تو را از اين كار ، در پناه خدا قرار مىدهم . به من بگو - خدا ، تو را قرين رحمتت بدارد - كه آيا به سوى مردمى مىروى كه حاكمشان را كُشتهاند و ولايتشان را به تصرّف خود در آوردهاند و دشمن خويش را بيرون راندهاند ؟ اگر چنين كردهاند ، به سوى آنها برو ؛ امّا اگر تو را خواندهاند و [ هنوز ] حاكمشان ، آن جاست و بر قوم ، چيره است و كارگزارانش خراجِ ولايتها را مىگيرند ، تو را به جنگ و زد و خورد ، فرا خواندهاند . بيمِ آن دارم كه فريبت دهند و تكذيبت نمايند و با تو ناسازگارى كنند و يارىات ندهند و بر ضدّ تو ، شورانده شوند و از هر كس ديگرى در كار دشمنىِ تو ، سختتر باشند .
حسين عليه السلام فرمود : « از خدا خير مىجويم . ببينم كه چه خواهد شد » . . . .
چون شب ، يا صبح بعد ، فرا رسيد ، عبد اللَّه بن عبّاس ، نزد حسين عليه السلام آمد و گفت : اى پسرعمو ! من صبورى مىكنم ؛ امّا صبر ندارم . بيم دارم كه در اين سفر ، هلاك و نابود شوى . مردم عراق ، قومى حيلهگرند . به آنها نزديك مشو . در همين شهر بمان ، كه سَرور مردم حجازى . اگر مردم عراق - چنان كه مىگويند - تو را مىخواهند ، به آنها
هامش
( 1 )
لَقيتُ حُسَيناً عليه السلام ، فَقُلتُ : بِأَبي أنتَ ! لَو أقَمتَ حَتّى يَصدُرَ النّاسُ لَرَجَوتُ أن يَتَقَصَّفَ أهلُ المَوسِمِ مَعَكَ ، فَقالَ : لَم آمَنهُم يا أبا فِراسٍ 215
( الطبقات الكبرى / الطبقة الخامسة من الصحابة : ج 1 ص 455 ح 438 ) .