4 / 29 پيغام مسلم براى امام حسين عليه السلام جهت نيامدن به كوفه
170 . تاريخ الطبرى - به نقل از ابو مخنف - : قدامة بن سعيد بن زائدة بن قدامه ثقفى برايم نقل كرد كه : آن گاه مسلم به سمت محمّد بن اشعث آمد و گفت : اى بنده خدا ! به خدا سوگند ، مىبينم كه به زودى از عمل كردن به امانى كه دادهاى ، ناتوان خواهى شد . آيا مىتوانى كار خيرى انجام دهى ؟ مىتوانى از جانب خود ، مردى را بفرستى كه از زبان من ، پيغامى به حسين برساند - چرا كه مىدانم او و خانوادهاش ، امروز از مكّه به سمت كوفه به راه افتاد يا فردا حركت مىكند و بىتابىِ من هم براى اين است - و بگويد : « پسر عقيل ، مرا نزد تو فرستاده و او اينك در دست اين قوم ، اسير است و صلاح نمىداند كه به سوى مرگ ، حركت كنى . او مىگويد : با خانوادهات برگرد و كوفيان ، تو را فريب ندهند . آنان ، همان ياران پدر تو اند كه آرزو مىكرد با مرگ يا كشته شدن ، از آنان رهايى يابد . به راستى كه كوفيان ، تو را فريفتند و مرا هم فريفتند و كسى كه فريفته مىشود ، رأيى ندارد » .
پسر اشعث گفت : به خدا سوگند كه اين كار را انجام مىدهم و به ابن زياد خواهم گفت كه من به تو امان دادهام .
همچنين جعفر بن حُذَيفه طايى برايم نقل كرد . . . و گفت : محمّد بن اشعث ، اياس بن عَثِلِ طايى را - كه از طايفه بنى مالك بن عمرو بن ثُمامه بود - فرا خواند . اين مرد ، شاعر بود و بسيار نزد محمّد ، رفت و آمد مىكرد . به وى گفت : حسين را ملاقات كن و اين نامه را به وى برسان . و در آن نامه آنچه را پسر عقيل گفته بود ، نوشت و به وى گفت : اين ، زاد و توشه راه و اين هم متاعى براى خانوادهات .
اياس گفت : از كجا مركب بياورم ؟ به راستى كه مركبم لاغر است .
پسر اشعث گفت : اين هم مركب . آن را با هر آنچه بر آن است ، سوار شو .
اياس از كوفه خارج شد و در منزل زُباله ( محلّى معروف در راه مكّه به كوفه ) پس از چهار شب به حسين عليه السلام برخورد كرد و خبر را رساند و نامه را به وى داد . حسين عليه السلام