ما براى بر طرف كردن تاريكىها به دو چشم اميد مىداشتيم و تاريكىها به امثال او روشن مىشد .
خداى بزرگوار عرش ، براى بردن پسر پيامبر خود ، گوى سبقت را از ما ربود و خدا هميشه برتر و پيروزمند است .
هم او و هم پيشتازان خاندانش ، از اين جهان رفتند و روش مرگ و مردن را بايد از ايشان آموخت .
اكنون چنانم كه نه آنها مرا از ياد او باز دارند ، چنانكه « مؤرّج » شاعر پيش از من درباره آن دو گفته .
و نه [ مرگ ] او مىتواند مرا از اندوه و غم آنان باز دارد ، بلكه داغ او ، غم مرا براى آنان تحريك كرده و اندوه ، اندوه آورد .
هنگامى كه مردم به خواب روند ، من هم براى استراحت مىروم ، ولى چنان است كه گويا چشمانم پر از خار و خس است .
اى يحيى ! اى بزرگمرد ! ياد تو چنان مرا سوزانده كه سوزشش به دل رسيده و دلم را كباب كرده .
آيا آنگاه كه ديدگانى تو را ديدار كنند كه جلاى آنهايى [ ديدگان دوستان ] و نيز ديدگانى كه خار آنهايى [ ديدگان دشمنان ] ، مراثى تو به نظم درآيد ؟
جانم به فدايت كه گرچه از اين جهان رفتى و هلاك شدى ، ولى محاسن تو پيوسته رو به فزونى و ازدياد و سرمشق ديگران است .
يحيى بن عمر علوى ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: محمدمهدى فقيه بحرالعلوم
ص٨٦