تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
متفكر قريش يعنى ابو سفيان را آن چنان مرعوب قدرت و نيروهاى اسلام نمود كه در فكر او جز تسليم چيزى خطور نكرد . بالاتر از همه ، اين كه او را از بازگشت به مكه جلوگيرى نمود و همراه خود در دل شب ، به اردوگاه مسلمانان آورد ، و از هر جهت محدود ساخت و نگذاشت به مكه برگردد ؛ زيرا امكان داشت پس از مراجعت تحت تأثير جناح افراطى قريش قرار گيرد ، و براى مقاومت چند ساعته ؛ دست و پاى مذبوحانه‌اى بزند .

عباس ابو سفيان را از ميان اردوگاه مسلمانان مىبرد

عموى پيامبر صلى الله عليه و آله بر استر مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله سوار بود ، و ابو سفيان را همراه داشت . وى ابو سفيان را از ميان توده‌هاى آتش انبوه سربازان پياده و سواره عبور داد . مأموران ، كه عباس و استر مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله را مىشناختند ، از عبور وى ممانعت نكرده ، راه را براى او باز مىكردند . در نيمهء راه ، چشم عمر به ابو سفيان - كه بر ترك عباس سوار بود - افتاد ، و خواست او را در همان‌جا به قتل برساند ؛ ولى از آنجا كه عموى پيامبر صلى الله عليه و آله به وى امان داده بود ، از اين فكر منصرف گرديد . سرانجام ، عباس و ابو سفيان در نزديكى خيمهء پيامبر صلى الله عليه و آله ، از استر پياده شدند . عموى پيامبر صلى الله عليه و آله با كسب اجازه وارد خيمهء پيامبر صلى الله عليه و آله شد ، و مناقشهء شديدى ميان عباس و عمر در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله درگرفت . عمر اصرار داشت كه ابو سفيان دشمن خدا است و بايد در همين لحظه كشته شود ؛ ولى عباس مىگفت كه من او را امان داده‌ام و امان من بايد محترم شمرده شود . پيامبر صلى الله عليه و آله با يك جمله به مناقشهء آنان خاتمه داد ، و به عباس دستور داد او را تا صبح در خيمه‌اى بازداشت نمايد و صبح او را پيش پيامبر صلى الله عليه و آله بياورد .

ابو سفيان در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله

عباس ، در طليعهء آفتاب ، وى را به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آورد . اطراف پيامبر صلى الله عليه و آله را مهاجر و انصار احاطه كرده بودند . وقتى چشم پيامبر صلى الله عليه و آله به ابو سفيان افتاد گفت : آيا وقت آن نشده است كه بدانى جز خداى يگانه خدايى نيست ؟ ! ابو سفيان در پاسخ وى