اين جهت هميشه عقربهء ارزش در يك افق بالاترى گردش مىكرد .
وضع رقتبار بنى هاشم در شعب
فشار گرسنگى به حدى رسيده بود كه « سعد وقاص » مىگويد : شبى از ميان دره بيرون آمدم ، در حالى كه نزديك بود تمام قوا را از دست بدهم . ناگهان پوست خشكيدهء شترى را ديدم ، آن را برداشتم و شستم و سوزاندم ، و كوبيدم ، و بعد با آب مختصرى خميرى كرده و از اين طريق سه روز بسر بردم !
جاسوسان « قريش » ، در تمام راه مراقب بودند كه مبادا كسى خواربارى به « شعب ابى طالب » ببرد ؛ ولى با اين كنترل كامل ، گاه بيگاهى ، « حكيم بن حزام » ، برادرزادهء « خديجه » و « ابو العاص بن ربيع » و « هشام بن عمر » ، نيمهء شبها مقدارى گندم و خرما بر شترى حمل كرده و تا نزديكى « شعب » مىآوردند . سپس افسار آن را دور گردنش مىپيچيدند و رها مىكردند ، و گاهى همين مساعدت موجب گرفتارى آنها مىگرديد . روزى « ابو جهل » ديد ، حكيم مقدارى خواربار بر شترى حمل كرده و راه درّه را پيش گرفته است . وى سخت بر او برآشفت ، و گفت بايد تو را پيش قريش ببرم و رسوا كنم . كشمكش آنها به طول انجاميد . « ابو البخترى » كه از دشمنان اسلام بود ، عمل « ابو جهل » را تقبيح كرد ، و گفت وى غذا را براى عمهء خود « خديجه » مىبرد ؛ تو حقِّ ممانعت ندارى ، حتى اكتفا به اين جمله نكرد ، و ابو جهل را لگدمال نمود .
شدتِ عمل « قريش » ، در اجراى عهدنامه ، ذرهاى از صبر و بردبارى مسلمانان نكاست . سرانجام ، نالهء جانگداز فرزندان و كودكان و وضع رقّتبار عموم مسلمانان گروهى را تحت تأثير قرار داد ، و از امضاى عهدنامه سخت پشيمان شدند ، و به فكر حل قضيه افتادند .
روزى « هشام بن عمر » ، پيش « زهير بن ابى اميّه » كه نوهء دخترى عبد المطلب بود ، رفت و چنين گفت : آيا سزاوار است كه تو غذا بخورى ، و بهترين لباسها را بپوشى ؛ اما خويشاوندان تو برهنه و گرسنه به سر ببرند ؟ به خدا سوگند ، هرگاه تو دربارهء خويشاوندان « ابو جهل » چنين تصميمى مىگرفتى ، و او