را براى اجراى آن دعوت مىنمودى ، هرگز تسليم تو نمىگشت . « زهير » گفت : من يكه و تنها نمىتوانم ، تصميم قريش را بشكنم ؛ ولى هر گاه كسى با من همراه باشد ، من عهدنامه را پاره مىكنم . « هشام » گفت : من با تو همراهم . وى گفت : شخص سومى را با ما همراه ساز . وى برخاست و به سراغ « مُطعِم بن عدى » رفت و گفت هرگز تصور نمىكنم تو راضى شوى دو گروه ( بنى هاشم - بنى المطلب ) از فرزندان « عبد مناف » كه تو نيز افتخار انتساب به آن خانواده را دارى ؛ جام مرگ بنوشند ! گفت : چه كنم از يك فرد كارى ساخته نيست . وى پاسخ داد :
دو نفر ديگر هم با تو همراه است و آن دو نفر عبارتند از : من و زهير . « مُطعم » پاسخ داد كه : بايد كسان ديگرى نيز با ما همكارى كنند . از اين نظر ، هشام جريان را به ترتيبى كه با « مطعم » در ميان گذارده بود ، با « ابى البخترى » و « زمعه » در ميان نهاد و آنها را براى همكارى دعوت نمود و قرار گذاردند كه همگى بامدادان در مسجد حاضر گردند .
جلسهء قريش ، با شركت زهير و گروهى از همرازان او منعقد گرديد . وى مُهر خاموشى را شكست و گفت :
امروز ، قريش بايد اين لكّهء ننگين را از دامن خود پاك گرداند . بايد امروز اين نامهء ظالمانه پاره گردد ؛ زيرا وضع جگرخراشِ فرزندان هاشم همه را ناراحت كرده است .
« ابو جهل » در آن ميان گفت : اين مطلب هرگز عملى نيست و پيمان « قريش » محترم است . از آن طرف زمعه به يارى زهير برخاست و گفت : بايد پاره شود و ما از آغاز راضى نبوديم . از گوشهء ديگر ، عدهاى نيز كه خود خواهانِ شكسته شدن اين پيمان بودند ، سخنان زهير را تأييد كردند . ابو جهل احساس كرد كه مطلب جدّى است و قبلًا توطئهاى شده است ، و اين گروه در غياب او تصميم قاطع گرفتهاند . از اينرو ، كوتاه آمد ، و ساكت نشست .
مطعم فوراً از فرصت استفاده نموده و به محلّ « صحيفه » ( نامهاى كه پيمان در آن نوشته بود ) رفت تا آن را پاره كند ، ديد موريانه ورقه را خورده ، و فقط از آن كلمهء « بِاسمِك اللّهُمَّ » كه قريش نامههاى خود را با آن آغاز مىنمودند ، باقى مانده است . « 1 »
هامش
( 1 ) . « سيرهء ابن هشام » ، ج 1 / 374 ؛ « تاريخ طبرى » ، ج 2 / 79 .