مجلس منعقد گرديد ، وليد رو به قريش كرد و گفت : روزهاى « حج » نزديك است ؛ و سيل جمعيت در اين روزها به منظور اداى فرائض و مراسم « حج » در اين شهر گرد مىآيند ، و « محمد » از آزادىِ موسم حج استفاده نموده و دست به تبليغ آيين خود مىزند ؛ چه بهتر سران قريش نظر نهائى خود را دربارهء او و آيين جديدش ابراز نموده و همگى دربارهء او يك نظر بدهند زيرا اختلاف خود آنها ، باعث مىشود كه گفتار آنان بىاثر گردد .
حكيم عرب در فكر فرو رفت و گفت چه بگوييم ؟
يكى گفت : او را « كاهن » بگوييم . وى نظر گوينده را نپسنديد و گفت : آنچه « محمد » مىگويد ، مانند سخنان كاهنان « 1 » نيست .
ديگرى پيشنهاد كرد كه او را ديوانه بخوانند ، اين نظر نيز از طرف وليد ردّ شد و گفت : هرگز نشانهء ديوانگى در او ديده نمىشود . پس از سخنان زياد ، به اتفاق آراء تصويب كردند كه او را « ساحر » ( جادوگر ) بخوانند . زيرا وى سحرِ بيان دارد و گواه اين است كه به وسيلهء قرآنِ خود ، ميان مكّيان كه در اتفاق و اتحاد ضرب المثل بودند سنگ تفرقه افكنده و اتفاق آنها را به هم زده است . « 2 »
مفسران ، در تفسير سورهء « مدّثّر » ، اين مطلب را طور ديگرى نيز نقل نمودهاند و گفتهاند : هنگامى كه وليد ، آياتى چند از سورهء « فصلت » از پيامبر شنيد ؛ سخت تحت تأثير قرار گرفت و مو بر بدنش راست شد . راه خانه را در پيش گرفت و ديگر از خانه بيرون نيامد . قريش او را به باد مسخره گرفتند و گفتند : « وليد » ، به آيين « محمد » گرويده است . آنان ، به طور دستجمعى به سوى خانهء او روانه شدند و از او ، حقيقتِ قرآن محمد را خواستار شدند . هر كدام از حضّار يكى از مطالب ياد شده را پيشنهاد مىكرد و او ردّ مىنمود . سرانجام رأى داد كه او را بر اثر تفرقهاى كه ميان آنها افكنده ، « ساحر » بخوانيد و بگوييد : وى جادوىِ بيان دارد !
هامش
( 1 ) « كاهن » به كسى مىگفتند كه مدعى بود كه « جنّى » در اختيار دارد و از زبان او سخن مىگويد . سخنان اين گروه ، غالباً « مُسجّع » بود و از الفاظ « غريب » بيشتر بهره مىگرفتند .
( 2 ) « سيرهء ابن هشام » ، ج 1 / 270 .