دمشق
سهشنبه هفدهم پنج ساعت از شب رفته روانه شهر دمشق شديم و حركت رو به شمال بود . اراضى اين منزل از قديم خيابانى داشته است كه روى آن را سنگفرش نموده بودهاند ، ولى آثار خيابان را در بيشتر از سه جا نديديم ، باقى خراب و مفقودالاثر بود و تا اواسط راه كه تپهء مخروطى در سمت يمين نمودار گشت ، اراضى سنگلاخ بود و در نزديكى تپهء مزبور چند قبّه دكاكين در يمين و يسار بود و به آن مناسبت اسم آن را قباب مىناميدند و اسباب قهوه و غليان و جاى در آنها گذاشته و به عابرين مىفروختند . از آن نقطه كه گذشتيم ، اراضى مسطح و هموار گشت . پنج ساعت به ورود شهر مانده آبادى پيدا شد كه آنجا را دنّون مىناميدند . اشجار و نهر آب داشت . چند اطاق و چند خيمه نيز در يسار راه براى عابرين برپا كرده بودند و مجّاناً طعامى به ابناءالسبيل مىدادند . عسكرها از قِشله بيرون آمده ، در كنار راه صف كشيدند و تعظيمات نظامى به عمل آوردند . از آنها گذشته ، اول طلوع صبح چهارشنبه وارد كسوه شديم . از آنجا تا به شهر يك فرسخ است .
آبادى خوب و مرغوبى است . رودخانه و باغات و اشجار فراوان دارد و قهوهخانه و دكاكين در دو طرف جاده بنا نهادهاند . حسنپاشا مير لواى اركان حربيه و اسماعيلبيك قرّل آقاسى و شكيبپاشا و محمودبيك يوزباشى و عزت افندى ملازم با البسهء رسميه تا آنجا به